آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

تولد آترین خانومممم گل

عشقم دختر قشنگم امروز قشنگ روز زنگیم بوده 25 آبان 91. خداوند دختر کوچولوی زیبایی رو به ما هدیه داد ,هیچ وقت یادم نمیره چقدر دوست داشتم اون شب صورتت رو نگاه کنم ,چون نباید مینشستم از مامان جون خواستم بلندت کنه تا چهرت رو ببینم جیگرم دوستت دارم خیلیی زیاد امروز دایی حسن و مامان جون میخواستن برن طالقان یه سر به خونه بزنن که بابا جون بخاطر حرفهای تو فسقلییی طبقه بالای اونجا رو شروع به ساختن کرد بزنن بابا جون تنها بود و بخاطر اوضاع پاش من و شما رفتیم پیشش بمونیم که تنها نباشه,ولی امروزز تولد تو هم بود عزیزم. میدونستم که ممکنه ازم کیک بخوای ,بساط کیک رو برداشتم ولی تا ظهر چیزی نگفتی بیخیال شدم اخه چند روز پیشها برات کیک درستیده بودم و روش شمع...
26 آبان 1396

24 آبان 96

امروز رفتیم دیدن بچه دوست مامان اعظم جووون ,یه پسر فسقلی داره اسمش رو گذاشته آرتین با نمک بود ماشاالله چشماش باز بود و قشنگ میدید و پا میزد جغله بعدشم بابارضا آمد دنبالمون که بیایم خونه,سر راه یه سر به مادرجون زدیم.اینم شما و مادرجوننن,به مادرجون میگفتی سفت بغلت کردم چون دلم برات خیلی تنگ شده بود اینها هم که دستته اسباب بازیهایی هست که خونه مادرجون باهاشون سر گرم میشی به عبارتی از دایی مرتضی (پسر دایی مامان)و دایی حسام و امیر حسین (پسر خاله های مامان)به یادگار مانده اینه الان یه 22 23 سالی دارن الانها یه اخلاقهاییی پیدا کردی نمیدونم اقتضاء سنته یا نه نمیگذاری دو نفر با هم حرف بزنن همین میایم صحبت کنیم ...
25 آبان 1396

22 آبان 96

امروز میخواستیم یه سر بریم خونه بابا جونینا ,گیر دادی که میخوام این لباسم رو بپوشم,عشق لباسهای خوشگل پوشیدن و تیپ زدن رو داری,این لباس رو هم چند وقت پیش که با هم رفتیم بیرون برات خریدم,البته رفته بودم برات یه بلوز بخرم که اینوو دیدیم و هم من هم خودت خوشت آمد ,خریدیم عشقم اینم ژستهاییی که با لباست آمدی ️ این آخری رو خیلی دوست میدارممم جوجه جالب اینه که وقتی رسیدی پشت در خونه بابا جونشون کاپشنت رو جلوشو سفت گرفتی میگی مامان جون نبینه لباسم رو سوپرایییز بشه من و بابا رضا هنگ کردیم چییی سوووپرایززز ...
25 آبان 1396

طالقان 19 آبان

جمعه 19 ام آبان با بابا رضا رفتیم یه سر طالقان این روزها بابا جون کار دست خودش داده و افتاده تو خونه زمین و تعویض مفصل کرده ,از طرفی هم طالقان. طبقه بالا رو شروع کرده بودن به ساختن ,باید یکی بره سر بزنه که ببینه چه میکنن تو اینقدر دلت برا بابا جون میسوزه میریم خونشون هی میری بوسش میکنی بغلش میکنی,اون روز که به مامان جون میگفتی :بابا جونم رو اذیت نکنی هااا وگرنه دیگه نمیام خونتون یه روزم که من و شما خونشون بودیم و بابا جون رو برده بودیم فیزیو تراپی و برگشتیم گیر داده بودی به مامان جون بیا بابا جونم رو بغل کن سفت سفت بوسش کن زودددد مرده بودیم از خنده, بگذریم, این جمعه که رفته بودیم پاییز قشنگگگ بود و تمام کف زمین برگهای رنگارنگ و از...
21 آبان 1396

اولین مشق آترین

امشب نشستی و مشق نوشتی به عبارتی,دوستات همه پیش دبستانی رفتن اما تو چون نیمه دومی هستی سال دیگه میری پیش دبستانی جوجه من اینم مشقای شماست که با دستای کوچولوت نوشتی ماژیک رو سفت میگیری دستت هی میگی دستم درد گرفت ️ اون صفحه اش هم بقول خودت dressعروس خانوما و dressبچه عروس ها رو کشیدی با یه دونه pants ...
16 آبان 1396

بدون عنوان

عشقم دخترک سوسول ,برا خودت میشینی جلو آینه موهاتو شانه میزنی و میگی باهام حرف نزنید میخوام خودم رو آرایش کنم اون روزم خونه بابا جون اینها بودیم رفته بودی تو اتاق سابق مامان ,که الان شده اتاق شما و مامان جون کلی اسباب بازی برات گذاشته اونجا و نشسته بودی جلو آینه و با یه حس جالبی موهات رو شانه میزدی دلم نیامد این لحظه رو از دست بدم ازت چندتا عکس گرفتم و فیلم کاش میشد فیلمش رو هم اینجا برات لود کنم این عکس سوسول بازیهات ️ ...
10 آبان 1396

بدون عنوان

عشقم دخترک سوسول ,برا خودت میشینی جلو آینه موهاتو شانه میزنی و میگی باهام حرف نزنید میخوام خودم رو آرایش کنم اون روزم خونه بابا جون اینها بودیم رفته بودی تو اتاق سابق مامان ,که الان شده اتاق شما و مامان جون کلی اسباب بازی برات گذاشته اونجا و نشسته بودی جلو آینه و با یه حس جالبی موهات رو شانه میزدی دلم نیامد این لحظه رو از دست بدم ازت چندتا عکس گرفتم و فیلم کاش میشد فیلمش رو هم اینجا برات لود کنم اینها هم عکسهات جیگرکم ️...
10 آبان 1396

بدون عنوان

این روزهااا نزدیک جشنهای هالوین تو خارج از کشور هست امروز کلاس زبان داشتید و به قول خودتون teacher گفته بود بادکنک نارنجی و مقوا مشکی بیارید اینها هم عکسهاتون که بعد کلاس گرفتیم این چندتا هم عکسهایی که مربیتون سر کلاس ازتون گرفته ️ ...
10 آبان 1396

🙏🙏

امشب بعد از مدتهااا کشف کردم امکان جدیدی نینی وبلاگ گذاشته از طریق تلگرام میشه مطالب رو بروز کرد ذوققققییدم ...
5 آبان 1396

خرید از شیرین عسل😉

سه شنبه همین هفته 2 ام آبان داشتیم از کلاس بر میگشتیم که با دوست دانیال و مامانش رفتیم شیرین عسل خرید کنیم یه سبد برداشته بودی و میچرخیدید دوتایی و خرید میکردین,دانیال جان همشاگردی کلاس زبانت هست عزیزززم الان زبان ch10هست برا خودتون کلی لغت یاد گرفتید ...
5 آبان 1396