تولد آترین خانومممم گل
عشقم دختر قشنگم امروز قشنگ روز زنگیم بوده 25 آبان 91. خداوند دختر کوچولوی زیبایی رو به ما هدیه داد ,هیچ وقت یادم نمیره چقدر دوست داشتم اون شب صورتت رو نگاه کنم ,چون نباید مینشستم از مامان جون خواستم بلندت کنه تا چهرت رو ببینم جیگرم دوستت دارم خیلیی زیاد امروز دایی حسن و مامان جون میخواستن برن طالقان یه سر به خونه بزنن که بابا جون بخاطر حرفهای تو فسقلییی طبقه بالای اونجا رو شروع به ساختن کرد بزنن بابا جون تنها بود و بخاطر اوضاع پاش من و شما رفتیم پیشش بمونیم که تنها نباشه,ولی امروزز تولد تو هم بود عزیزم. میدونستم که ممکنه ازم کیک بخوای ,بساط کیک رو برداشتم ولی تا ظهر چیزی نگفتی بیخیال شدم اخه چند روز پیشها برات کیک درستیده بودم و روش شمع...
نویسنده :
مامان
1:52










